ای خدای بزرگ؛ زبان من قاصر است از گفتن و قلم ناتوان از نوشتن.
خدایا تو خود شاهدی بر خونهای به ناحق ریخته شده؛ خونهایی از عهد هابیل تا عهد انقلاب؛ خونهایی از عزیزانی عاشق و عارف و یکّهتاز میدان شجاعت؛ آنان که تو نورشان بودی و معشوقشان.
آنانکه غیر تو را نخواستند و غیر تو را ندیدند و مرگ در کامشان شیرینتر از عسل بود؛ آنانکه حاضر نشدند پستی دنیا را بر زیبایی وصال ترجیح دهند؛ آنانکه راه را دیدند؛ مرگ را دیدند و راه سرخ و مرگ عاشقانه را برگزیدند.
عزیزانی که چون عاشقی خستهدل و شکستهدل، مرگ را در آغوش کشیدند و غریبانه سر بر بالین خاک نهادند.
آنانیکه با خون، وضو ساخته و با عشق، سجدهی رنگین شهادت را به جای آوردند.
آنانیکه در آخرین لحظات، ذکرشان تو بودی؛ یادشان تو بودی.
خدایا نمیدانم چه بگویم شکر تو را که مرا منّت نهادی و فرصت دادی تا با عزیزانت و رزمآوران اسلامت دوشادوش باشم تا شاید به میمنت این عزیزان رحمی بر من دل شکسته و رنجور کنی و مرا از این وادی فلاکت که خود با دست خودم بنا کردم، به سوی فلاحم و به سوی خودت نجات دهی ...
... ای خدای عادل تو را قسم به خون حسین و به خون شهیدان و عزیزان راهت مرا نیز بخوان و در زمرهی یاران و شهیدانت قرار بده.
مادر عزیزم ! استوار و محکم بایست و در خط امام باش و اگر جنازهی من هم نیاید، هیچ هراسی نداشته باش که در همه جا خدا هست و نه من و نه هیچ کدام تنها نیستیم و او در هر حال نگهبان ماست.
مادر جان ! اگر در آخرین لحظات زندگیم تو بر بالین من نیستی، هیچ غصّه مخور که فاطمه مصیبتش از همهی اینها عظیمتر است
نظرات شما عزیزان: